السيد محمد حسين الطهراني

83

معاد شناسى (فارسى)

چگونه به يكى زدم هر دو شكست ؟ اينجا به عيب خودش پى مىبرد : كه در حقيقت اينجا يك شيشه بوده و من در چشم خود پهلوى آن شيشه يك شيشهء تخيّلى ، يك شيشهء باطل و موهومى ديدم ؛ و حالا كه آمدم بشكنم ، اقلّا شيشهء باطل را نشكستم و آن شيشهء حقّ را باقى بگذارم تا براى استاد برم ؛ با اين عصا شيشهء حقّ را شكستم و لذا هيچ شيشهء ديگر نماند . « 1 » اگر اين شاگرد ميخواست حقّ را بگذارد و باطل را بشكند ، بايد چشم خود را معالجه ميكرد تا يك بين شود و شيشه را يكى ببيند . وقتى يكى ببيند باطل خود به خود شكسته شده است . پس شكستن باطل به معالجهء چشم است نه به زدن عصا ؛ با عصا حقّ را مىشكند . شاگرد متوجّه شد كه عيبش راجع به لوچ بودن و دوبينى اوست . همينطور با خود متفكّر بود كه نزد استاد چگونه برود ؟ و داستان را چگونه بازگو كند ؟ چه قسم اين عيب خود را براى او بيان كند ؟ از شرمندگى سر به بيابان گذاشت . « 2 »

--> ( 1 ) « لسان الغيب » حاج ميرزا كريم صابونى ، طبع سنگى ، ص 4 ( 2 ) عبد الرّحمن جامى ، اين معنى را به تمثيل حكايت سگى كه استخوان بر دهان داشت و بر سر آب روان رفت ، و عكس استخوان را در آب ديده و پنداشت استخوان ديگرى است ؛ چون دهان براى خوردنش گشود استخوان دهانش نيز در آب افتاد ، بيان كرده است : سگكى ميشد استخوان به دهان * كرده ره بر كنار آب روان بس كه آن آب صاف و روشن بود * عكس آن استخوان در آب نمود